یه مردی خیلی تنها بود یه شب یه زنی رو میبینه که داره گریه میکنه باهم حرف میزنن دوباره روز بعد هم همو میبینن دختر که اسمش ناستنکا بود از زندگیش میگه که با مامان بزرگش زندگی میکرد عاشق مستاجرشون شد و اون مستاجر قول داد که وقتی وضعش خوب شد به ناستنکا نامه میده که بعد باهم ازدواج کنند ولی نامه نداد (دلیل گریه دختره این بود)خلاصه که این مرد تنها به ناستنکا کمک میکنه یه نامه مینویسه برای اون مرد که بهش گفتن بیاد کلیسا اما نیومد. مرد تنها به ناستنکا اعتراف میکنه که عاشقش شده ناستنکا میگه کاش شما اون فرد بودید شما خیلی خوبید و اینا خلاصه ابراز علاقه صورت میگیره بعد یهو همون عشق اولش صداش میزنه و ناستنکای بی عقل میدوه میره پیش اون مرد و مرد تنها رو ول میکنه. و یه مدت بعد ناستنکا به مرد تنهای داستان نامه میده که داره ازدواج میکنه. مرد تنها هم براش آرزوی خوشبختی میکنه . تمام. کتاب شبهای روشن از داستایفسکی.