eli🎀

نگارش دهم.

سلام😊 لطفا داستان عالی و پر ماجرا میخوام که نه خیلی سخت و عجیب غریب باشه نه خیلی بچگونه ی چیز متوسط برای درسمه لطفا شخصیت های اصلیشم نام ببرید و در حد ۶بند باشه مرسییییی تاج میدم

جواب ها

جواب معرکه

zrrjb

نگارش دهم

عناصر داستان صفحه دومه

جواب معرکه

nika:)♡

نگارش دهم

هوای عصرگاهی مرداد، سنگین و معطر بود. عطر گس آلبالوهای رسیده، با بوی خاک نم‌خورده بعد از باران تابستانی در هم آمیخته بود و نسیم خنکی لابه‌لای شاخه‌های درختان می‌پیچید. سارا، با دامنی گل‌دار که دور حوض فیروزه‌ای حیاط پدربزرگ می‌چرخید، خیره به دوردست‌ها بود. چشمانش، به رنگ دریای آرام، در افق گم شده بود و لبخند محوی بر لبانش نشسته بود؛ لبخندی که حکایت از خاطرات شیرینی داشت. ناگهان، صدای آشنایی سکوت بعدازظهر را شکست: «سارا؟ اینجا چیکار می‌کنی تنهایی؟» برگشت. علی بود، با همان لبخند همیشگی که می‌توانست تمام دلتنگی‌هایش را در یک لحظه محو کند. پیراهن چهارخانه‌اش، کمی چروک بود و موهایش زیر آفتاب نیمه‌جان عصر می‌درخشید. قدم‌هایش را تندتر کرد و کنار سارا ایستاد. «منتظرتم که با هم بریم کنار رودخونه.» علی گفت و دستش را به سمت شاخه پربار آلبالوی کنارشان دراز کرد. یکی از آلبالوهای درشت و سرخ را چید و به سمت سارا گرفت. سارا آلبالو را گرفت و با تردید گفت: «مامانم گفته بود باید زود برگردم.» علی خندید. «فقط نیم ساعت. قول می‌دم. عصر جمعه‌ست، مگه نه؟ یعنی مال خودمون.» آن «مال خودمون» گفتن، همیشه دل سارا را می‌لرزاند. انگار تمام دنیا در همان لحظه، متعلق به آن‌ها بود. با علی، همه چیز ساده‌تر بود. انگار سال‌ها بود که همدیگر را می‌شناختند، حتی اگر فقط چند ماهی از آشنایی‌شان گذشته بود. با هم از در چوبی باغ بیرون زدند و در جاده خاکی که به سمت رودخانه می‌رفت، قدم زدند. سکوت میانشان، نه سکوت دلخوری، که سکوت رضایت و آرامش بود. گاهی علی دستی به سمت درختان می‌برد و شاخه‌ای را که مزاحم راه بود، کنار می‌زد. سارا، با نگاهی که از علی برداشته نمی‌شد، به او گوش می‌داد که از روزمرگی‌هایش می‌گفت؛ از کلاس دانشگاه، از کتابی که تازه خوانده بود، از مشکلاتی که با پدرش داشت. وقتی به رودخانه رسیدند، هوا کمی خنک‌تر شده بود. آب، آرام و زلال، از میان سنگریزه‌ها می‌گذشت و صدای دلنشینی ایجاد می‌کرد. علی روی تخته سنگی نشست و سارا کنارش. «یادت میاد اولین بار که اینجا اومدیم؟» علی پرسید. سارا لبخند زد. «آره. اون روز بارون گرفته بود و ما زیر همین درخت آلبالو قایم شدیم. تو گفتی که صدای بارون شبیه صدای قلبته وقتی من کنارتم.» علی دستش را گرفت. «هنوزم همونه. فقط بلندتر شده.» آفتاب کم‌کم رنگ می‌باخت و آسمان به رنگ نارنجی و صورتی درمی‌آمد. در آن لحظه، در سکوت رودخانه و عطر آلبالو، عشقی آرام و عمیق در دلشان ریشه دوانده بود؛ عشقی که نه از سر شور و هیجان آنی، که از جنس شناخت، احترام و همسفرگی بود. عشقی که انگار از سال‌های دور آمده بود تا در همان عصر جمعه‌ی مردادی، در باغ آلبالوی پدربزرگ سارا، دوباره متولد شود و در پژواک خاطرات، تا ابد زنده بماند.

سوالات مشابه

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن