سلااام معرکه بدههه
پیرمردی روستایی، بزی را از بازار میخرد و در راه بازگشت به خانه است. سه مرد حیلهگر او را میبینند و تصمیم میگیرند با نیرنگ بز را از او بگیرند.
آنها در فاصلههای مختلف به پیرمرد نزدیک میشوند و هرکدام با لحنی متفاوت به او میگویند:
«چرا این سگ را با خود میبری؟»
«مگر روستاییها سگ را با طناب میبندند؟»
«این سگ را چند خریدی؟ برای شکار است؟»
برای بار اول، پیرمرد توجهی نمیکند.
بار دوم کمی دودل میشود.
بار سوم کاملاً دچار تردید شده و حتی به این نتیجه میرسد که خودش اشتباه دیده و حیوان واقعاً سگ است
سرانجام طناب را باز میکند و بز را رها میکند و به بازار برمیگردد.
سه مرد هم بز را برداشته و فرار میکنند