انشاء :
( اگه بخوای بنویسی ۲۵ خط دفتر عادی میشه، اگه معلم سخت گیری نداری میتونی کمتر بنویسی و خلاصه کنی البته اگه دوست داری حتی میتونی خودت انشارو بنویسی درکل فرستادم چون از اول مهر میخوام کامل باهم پیش بریم )
تا دیر وقت مشغول مطالعه بودم؛ ناگهان پلکهایم روی هم قرار گرفت و مدیریت زمان از حیطهٔ دسترسی من خارج شد. وقتی چشم گشودم، ساعت را دیدم و با نگرانی از جا پریدم. با شتاب لباسهای مدرسهام را پوشیدم و به سوی ایستگاه اتوبوس دویدم. هنوز نفسهایم از دویدن به شماره نیفتاده بود که متوجه شدم لباس فرم مدرسه را برعکس پوشیدهام! از شدت خجالت، گرمای شرم را روی صورتم احساس کردم و میان نگاههای مردم، آشفته و پریشان ایستادم.
در همین لحظه، دستی مهربان روی شانهام نشست. سرم را بالا آوردم؛ معلم نگارشم بود. با چهرهای آرام و دلسوز نگاهم کرد و گفت: «نگران نباش، گاهی عجله باعث میشود حتی سادهترین چیزها را هم فراموش کنیم.» لبخندی زد و لباس مرا مرتب کرد. کمی آرام شدم و همراه او سوار اتوبوس شدم.
اتوبوس آنقدر شلوغ بود که حتی جایی برای تکان دادن یک پا هم به سختی پیدا میشد. صدای صحبت مسافران، زنگ تلفنها و صدای حرکت اتوبوس در هم آمیخته بود. پیرمردی کنار پنجره نشسته و به خیابان خیره شده بود انگار خاطرات سال های دور خود را لابه لای ساختمان ها جست و جو میکرد ، کودکی دست مادرش را محکم گرفته بود و دانشآموزی دیگر با عجله کتابش را ورق میزد؛ انگار او هم با زمان مسابقه داشت.
اتوبوس ناگهان ترمز کرد و همه برای لحظهای به جلو خم شدند. من دستگیره را محکم گرفتم و به اطراف نگاه کردم. آن اتوبوس شلوغ برایم شبیه شهری کوچک بود؛ شهری که هر مسافرش داستانی داشت، اما من از داستان هیچکدام خبر نداشتم.
از پنجره به بیرون نگاه کردم و با خودم فکر کردم شاید در همین اتوبوس، آدمهایی نشستهاند که هرکدام غمی پنهان، آرزویی بزرگ یا قصهای شنیدنی در دل دارند؛ اما در شلوغی روزمره، کمتر کسی فرصت میکند به دنیای درون دیگری نگاه کند.
لحظهای بعد، اتوبوس به ایستگاه مدرسه رسید. پیاده شدم و نفس عمیقی کشیدم. آن روز فهمیدم حتی یک صبح آشفته و یک اتوبوس شلوغ هم میتواند بهانهای باشد برای دیدن دنیا از زاویهای تازه. گاهی کافی است کمی به اطرافمان نگاه کنیم تا بفهمیم پشت هر چهره، داستانی پنهان است.