مقدمه:
صدای جهان پر از هیاهوست؛ پر از صدای بوق ماشینها، همهمهی خیابانها و دغدغههایی که حتی در ذهن ما دانشآموزان هم میچرخد. اما در میان تمام این صداها، نغمهای وجود دارد که حتی پیش از آنکه زبان باز کنیم، با تار و پود جانمان عجین شده است: «لالایی مادر». لالایی تنها مجموعهای از کلماتِ قافیهدار نیست؛ بلکه قویترین داروی آرامبخشِ جهان است که در اتاق خوابهای کوچک، معجزه میکند.
بدنه:
وقتی خورشید غروب میکند و تاریکیِ شب چادرش را بر خانه میکشد، مادر کنار بسترم مینشیند. با همان دستهایی که خستگی روز را به دوش کشیدهاند، آرام نوازشم میکند. صدایش در ابتدا لرزان و کمجان است، اما کمکم اوج میگیرد. او از «گنجشک لالا» میگوید، از «ستارهها» و از آرزوهایی که برای آیندهام در سر دارد.
جالب اینجاست که در لالایی مادر، نه خبری از پیچیدگیهای دنیای بزرگسالان است و نه ترسی از فردا. او با هر «لالایی، لالایی» که میخواند، انگار دیواری از عشق دور من میکشد تا هیچ کابوسی نتواند به دنیای کودکانهام نفوذ کند. این نغمهها، فراتر از کلمات، پیامی دارند که قلبم آن را میفهمد؛ پیامی به این معنا که: «نگران نباش، من اینجا هستم و تا ابد پناه تو خواهم بود.»
نتیجهگیری:
شاید روزی بزرگ شوم و دیگر نیازی به لالایی برای خوابیدن نداشته باشم، اما همیشه دلم برای آن صدایِ گرم تنگ خواهد شد. لالایی مادر، اولین درسِ موسیقیِ عشق بود که آموختم؛ درسی که به من یاد داد آرامش، نه در چیزهای گرانقیمت، بلکه در حضورِ کسانی است که ما را بی قید و شرط دوست دارند. هر بار که آن آهنگِ کهن را میشنوم، یادم میآید که خوشبختترین انسان زمین هستم، چون مادری دارم که صدایش، امنترین جای دنیاست.