امیرعباس

نگارش نهم.

انشا درمورد اگر میتوانستم زمان را متوقف کنم

جواب ها

MAHDIYAR

نگارش نهم

اگر این موهبتِ ناممکن نصیبم می‌شد که نبضِ زمان را در مشتِ خود بگیرم و آن را به توقف وادارم، در آن لحظه، جهان نه یک صحنه، که تابلوی نقاشیِ عظیمی می‌شد که من، تنها تماشاگرِ جان‌دارِ آنم. گویی تمامِ رودهایِ هستی در بسترِ خود یخ بسته‌اند و دیگر هیچ موجی، هیچ آوایی، هیچ تغییری در آن جریان ندارد. در این سکوتِ مطلق، آدم‌ها همچون مجسمه‌هایی بی‌حرکت در میانه یک نمایشِ ناتمام باقی می‌مانند. لبخندها در هوا معلق، اشک‌ها بر گونه‌ها خشکیده، و فریادها در گلو خفه شده‌اند. هر نگاه، هر حرکت، هر نفس، در آن لحظه ابدی شده و به بخشی از یک منظره‌ی بی‌زمان بدل می‌شود. گویی زمان، این رودِ خروشانِ بی‌پایان، ناگهان به یخشکنِ عظیمی بدل گشته و تمامِ هستی را در بر گرفته است. من در این میان، همچون یک شبحِ ناظر، در میانِ این صحنه‌هایِ یخ‌زده قدم می‌زنم. می‌توانم به چهره‌ی هر کس که دوست دارم، خیره شوم و رازِ ناگفته‌ی نگاهش را در آن سکونِ ابدی بخوانم. می‌توانم به تماشایِ پروازی بنشینم که هرگز به فرود نخواهد رسید، یا به رقصِ پروانه‌ای که بال‌هایش برای همیشه گشوده مانده است. اما آیا این قدرت، لذت‌بخش است یا هولناک؟ شاید توقفِ زمان، به معنایِ توقفِ خودِ زندگی باشد. زیرا زندگی، در جنبش است، در تغییر است، در رفتن است. این رقصِ مداومِ هستی است که به آن معنا می‌بخشد. اگر زمان بایستد، آیا عشق همچنان معنا خواهد داشت؟ آیا امید، نوری در دلِ تاریکی خواهد بود؟ یا همه چیز به یک عکسِ سیاه و سفیدِ بی‌روح بدل خواهد شد؟ شاید زمان، آن بندِ نامرئی است که ما را به واقعیت پیوند می‌زند. با توقفِ آن، ما نیز از بندِ هستی رها می‌شویم، اما نه برای پرواز، که برای گم شدن در خلائی بی‌انتها. پس شاید بهتر است که زمان، همچنان به پیش رود، با تمامِ شتاب و آشفتگی‌اش، و ما نیز در این جریانِ ناگزیر، به جستجویِ معنا و زیباییِ لحظه‌ها باشیم. زیرا همین گذرِ بی‌امان است که به هر طلوع، معنایِ تازه‌ای می‌بخشد و هر غروب را، خاطره‌ای ماندگار می‌سازد. تاج یادت نره 😗😉😉

سوالات مشابه