روزگاری ثروتمندی جواهر گران بهایی پیدا کرد و او را برداشت و در جیبش گذاشت غلامشان با تعجب به او نگاه کرد که بازگشت و به سرورش گفت
قربان زبانم لال چشمم کور ولی آن جواهر مال شما نبود
هیچ گاه بار کج به منزل نمیرسد......
روزی ثروتمندی به غلامش گردنبندی داد که خیلی گران بها بود غلام پرسید این چیست مرد ثروتمند گفت هیچ چیز خواصی نیست نقل و نبات بهت داده ام غلامش با شیرین زبانی گفت چیکارش کنم بخورمش مرد زد توی سر غلامش و گفت احمق بینداز گردنت ......