🇮🇷به نام خدا 🇮🇷
خلاصه اوای گنجشکان
خب این بخوان و بیندیش درباره فردی به نام ممنون است که کوچه به کوچه می گردد وبه مکتب خانه( همان مدرسه های قدیم ) می رود و به شیخ ها که همان معلم هابودند میگفت که به من بیاموز . روزی به مکتب خانه ای رفت و باز هم به شیخ انجا گفت به من چیزی بیاموز شیخ شعری از حافظ برای او خواند . ممنون گفت من این هارا بلدم شیخ یک کوزه به او داد و کوزه ای هم که در ان اب بود را در دست گرفت ودر کوزه ی دیگر اب ریخت هربار که ممنون فیگفت به من چیزی بیاموز او در ان اب میریخت کوزه به حدی دسید که از ان اب سرا زیر شد . ممنون گفت فکر میکنی من دیوانه ام وگفت ممنون من ان چیزیرا که باید میاموخت اموختم ورفت و اب کوزه را خالی کرد وامد و گفت هال من کوزه ای خالی نیستم به من چیزی بیاموز .
و درک من از این درس این است که ما باد همیشه اماده یاد گیری باشیم