در روزهای آغازین، وقتی که دوچرخه از جعبهی سفید بیرون آمد، دلم پر از هیجان شد. تنها با نگاه به آن، جوانی از خیابانهای شهرم شدم. آغاز مسیر سوار شدن بر دوچرخه، هر لحظه را به یادآوری کودکی دیگر تبدیل میکرد.
پدال زدن به من یادآوریهایی از راههای جنوبی تنگ و خیابانهای خلوت شهر میآورد. باد لطیف به صورتم میخندید و حس میکردم که با هر حرکت، دلم با سرزنش چرخهای دوچرخه هماهنگ شده است.
در این سفر نه تنها دوچرخه، بلکه من هم دوباره سوار شدم. هرچه که فاصله بیشتر میشد، احساس میکردم چونندین خاطره جدید در خود جا میگیرد. دوچرخه سواری، نه تنها یک وسیله حمل نیست، بلکه درهم تنیده شدن با زمان و فضاست.
در این سفر دوچرخه سواری، هر پدال زدن یک زمینه جدید از داستان من باز میشود، و من به زمینههای ناشناخته جستجو میکنم.
تاججججججج