او با خود میگوید چرا من درچاه افتادم همینطور هم احساس درد میکند ناگهان به پای خود نگاه میکند و میبیند که پای او شکسته است و بخاطر همین است که درد میکند فریاد میزند و درخواست کمک میکند که ناگهان از قضا یک گردشگر میرسد و اورا نجات میدهد.و همین که بیرون میاید به بیمارستان میرود و وقتی بر میگردد تمام احساس ترس،غم،استرس و.......را برای دوستش تعریف میکند و خدارا شکر میکند که از انجا نجات پیدا کرد🙏🏻معرکه بده🙏🏻