منی که رو تنم خطخطیِ اشتباست
خودم، خودِ دشمنم؛ خودم، خودِ ادعاست
منی که سقفِ رویا رو سوزوندم با خودم
دارم تقاصِ هرچی نکردمُ میدم از خودم
وجدانم انگار نشسته بالا سرم
هرچی میگم: «ولم کن»، میگه: «کم آوردی دخترم؟»
یهعمره جنگیدم، بدونِ شمشیر و نیزه و تیز
ولی هنوز این دلم، این کلهی پر دود
یهجوری زندهست که حتی مرگم ازش ترسید و رمود
🥺😞♥️