و ماجرای مرگش را که در آن دنیا چه شد برای آنها تعریف کرد ماجرا از این قرار بود ...
من را به جهنم بردند و آدم های سیاه و زشت که به نظرم باحال بودند دورم جمع شدند از آنها پرسیدم آتش من هیزمش تر است چرا مال آن یکی خشک است از فضولی من عزرائیل خسته شد و از بس به سوال های من جواب داد بی هوش شد و بعد از اینکه بهوش آمد به خدا التماس کرد که مرا به دنیا بازگرداند می گفت اگر اینجا بمانم همه را سکته می دهم .بله همسایه های عزیز من زنده شدم تا شمارا از هر خبری آگاه کنم فکر کنم شما هم خوش حال شدید . همسایه ها یکی یکی غش کردند و کوچه پر از آمبولانس شد.