خلاصه حکایت «آب رفته به جوی بازنمیگردد»:
در روستایی که زندگیاش به جویی پرآب وابسته بود، جوانان به دلیل رفاه نسبی، قدر این نعمت را ندانستند. آنها با بیمبالاتی، مسیر جوی را مسدود کردند، آن را آلوده ساختند و حتی بر سر تقسیم آب با هم نزاع کردند. پیرمردی دانا به نام استاد بزرگمهر، بارها آنها را از عواقب این رفتارها و غیرقابل بازگشت بودن این نعمت هشدار داد و گفت: «آب رفته به جوی بازنمیگردد.»
اما جوانان به پندهای او گوش نکردند. سرانجام، سالی کمباران از راه رسید و جوی، مانند عمر انسان، خشکید. روستاییان با بحران بیآبی مواجه شدند و تازه فهمیدند که هشدارها حقیقت داشته است. حسرت فرصتها و نعمتهای از دست رفته، چون آبی که دیگر بازنمیگشت، بر دلشان سنگینی کرد. نام روستا از «آبادی امید» به «دیار حسرت» تغییر یافت تا این درس فراموش نشود که قدر داشتهها را باید دانست، زیرا بسیاری از چیزها، پس از رفتن، هرگز بازنمیگردند.
این خلاصه، نکتهی اصلی ضربالمثل را که تأکید بر اهمیت قدر دانستن فرصتها و نعمتهای حاضر و توجه به پیامدهای کارهای غیرمسئولانه است، برجسته میکند.