مینابِ قصهها،
دیگر صدای خندههای کودکانه در کوچههایش
آوازِ سرنوشت نمیخواند؛
گویی آسمان،
ناگهان دلش هوایِ بچهها را کرده بود
و آنها را،همچون پرندگانی که هنوز بال گشودن نیاموختهاند،به آغوشِ بیکرانش فراخواند.
کلاسِ درس،موزهی سکوت شده است؛
بویِ گچ هنوز در هواست،
کلاسِ خالی هنوز بوی دفترهای بازنشده و مدادهای تراشنخورده میدهد؛
روی نیمکتها
جای دستهای کوچکی مانده که قرار بود فردا نقاشی آفتاب بکشند،اما دیگر دستی نیست که مشقِ فردایش را با شوق کودکانه بنویسد.
ای فرشتههایِ زمینیِ میناب!
در آن روزِ غریب،
کدام نسیمِ ناگهانی
عطرِ حضورتان را ربود و کدام ابرِ سیاه ردایِ آسمان را بر قامتِ کوچکِ شما انداخت؟
شما که زودتر از همه پرواز کردید، بی آنکه حتی معنای پرواز را بلد باشید...
حالا دیگر رد پای شما بر خاکِ این دیار فقط زخمیست که زمان به تسکینش نمیآید.
آسمان ایران بارانیست؛نه از جنسِ آب،که از جنسِ اشک های ناگفته.
چه سخت است شهر را با قامتِ کودکانِ رفته اندازه گیری کردن.
و چه تلخ؛ وقتی تمام کوچه ها در سوگ گام های کوچکِ شما خم میشوند.
اما بدانید
ای ستاره های خاموش شدهی میناب،که در هر طلوع آفتاب و در هر زنگِ مدرسه،در هر کتاب و دفتر نفسِ شما جاریست.
و زمین هرگز عطرِ حضور فراموش نشدنی شمارا از یاد نخواهد برد...