موضوع یه روز زیر باران
باران به آرامی شروع به باریدن کرد قطرات ریزش از آسمان مانند مرواریدهایی شفاف و درخشان بر روی زمین میافتادند
از پشت پنجره اتاقم باران واقعاً زیبا بود اما تصمیم گرفتم که به بیرون بروم و باران را از نزدیک لمس کنم
بارانی گرمم را پوشیدم و چکمههایم را پاک کردم تا پاهایم یخ نزند و خیس نشود
به سمت فضای سبز روبروی خانهمان رفتم تا از ترکیب فضای پاییزی و بارانی آنجا استفاده کنم
یک لحظه چشمانم را بستم و به صدای زیبای برخورد قطرات باران بر روی سطح زمین گوش سپردم این صدا مانند یک ملودی آرامش بخش بود که تمام فکر و خیالهای روزمرهام را به دور میکرد
احساس کردم بوی خاک نمخورده در فضا پیچیده و درختها با شوق زیر باران میرقصند. برگهای زرد و نارنجی که روی چمن افتاده بودند، با هر قطره میلرزیدند و رنگشان درخشانتر میشد.
کمی جلوتر رفتم، دستم را به سوی آسمان گرفتم و قطرات سرد باران بر نوک انگشتانم نشستند. حس خنکی و تازگی تمام وجودم را پر کرد. باران شدت گرفته بود، اما دلم نمیخواست به خانه برگردم. همه چیز در آن لحظه زیبا بود؛ هوای پاک، بوی زمین، و صدای خندهی کودکی که در دوردست در چالهی آب میپرید.
در آن لحظه فهمیدم که باران فقط آب نیست، بلکه هدیهای از آسمان است برای شستن غبار خستگی از دل آدمها. آرام لبخند زدم و با گامهایی آهسته به خانه بازگشتم. لباسهایم خیس شده بودند، اما دلم سبک و آرام بود. حس میکردم باران، مثل دوستی مهربان، آمده بود تا روحم را تازه کند.