. وقتی عصابم خورده و شعر میگم .😶🌫️ شاعرک z.y
شنیدم که چون قوی گشتی، عنانِ جُستن از ما برکَش.
چو بازت پَر گشود از دام، رهایی نیست مرغِ حق را.
نهنگی دیدم و گفتم به طعنه، «کوهِ سَر در آب!»
که آن خود، کوه را زو بود، تا پُشتِ پا بر وی نَهَد.
من از مفلس، نکردم یادِ عیشِ نَعمَتِ سابق،
که سگ، سُقراط را دید و زِ مسخر، در نِگَشت از وی.
بر این در، خیره شد چشمم، که ساقی، گَردِ کویِ تو
مرا، چون دُرِّ شهوار است، هر قطره که چشم تَر شود.