(خونه مامان بزرگم حیاط دارع و کلش برای خودشونه و سه طبقس و توی اول و دوم زندکی میکنن با دایی هام ) شب اولی کع تشییع جنازه کردیم من فرداش باید میرفتم کلاس و داشتم شبش مشقامو تو خونشون مینوشتم انتنم نمیومد داشتم در و دیوار و میدیدم که یهو یکی گف چراغو خاموش کن رفتم خاموش کنم یهو دیدم یع سایه از راه پله رد شد یهو دیدم پشت بندش از دیوار حیاط رد شد خیلی ترسیدم و داییم و که دیدم نسبتن آروم شدم تا صب خوابم نبرد ولی از ترس چشامو باز نکردم