میخواهم از تمام خودم برای تو بگذارم. میخواهم دستم را در سینهام فرو برده و قلب کوچکم را برای تو بیاورم. میخواهم سرم را در گودی میان دو کتفت بگذارم و آنقدر آنجا بمانم تا دل سلولهای بدنت برایم بسوزد و مرا به خودشان پیوند بزنند. میخواهم روح سرکشت را بتازانم و همراهش بدوم، راه بروم، بنشینم.
اما نمیتوانم. انگار که تو نمیخواهی بر من مؤمن باشی.
تو مستقیماً به روحم وصل شدی. نه به احساساتم نه به قلبم نه به عقلم که بعد از مرگ از بین میرفتند. تو جاودانه بودی و در حافظهی روحم زنده بودی.
شدهای شبیه خدا؛ خیلی دوری، شانههایت دور است، هُرم نفَست دور است، بادی که موهایت را میبرد، دور است. چشمهایت دور است...و سکوتت وقتی که میخواهی با من سخن بگویی، شبیهترینت کرده به خدا!
دوستت دارم،
دوستت دارم و امیدوارم اگر فراموشت کردم روحم را نیز با تو فراموش کنم
و اگر فراموشم کردی ، روحم فدای تو...
خودم نوشتم معرکه یادت نره 💞🪳🪳🪳