بیا عزیزم
***
### داستان: نگهبانِ نورِ خرد
در زمانهای بسیار دور، در سرزمینی که کوههایش تا آسمان قد کشیده بود و شکوهشان از دور میدرخشید، شهری وجود داشت که همه چیز در آن با «دانش» اداره میشد. در این شهر، همه میدانستند که بزرگترین گنج، طلا یا جواهر نیست، بلکه چیزی است که در ذهن هر انسان قرار دارد: **«خرد»**.
قهرمان داستان ما، پسری جوان بود که میخواست به بلندترین قلهی جهان، یعنی «قلهی روشنایی»، برسد. اما راه رسیدن به آنجا بسیار دشوار بود. مسیر پر از درههای تاریک، صخرههای لغزنده و پیچوخمهای گیجکننده بود که آدمهای نادان در آنها گم میشدند.
یک روز، پسر جوان با کولهپشتی کوچکش راهی سفر شد. او میدانست که اگر فقط با زور و قدرت حرکت کند، در میان سنگهای سخت و کوههای بیروح گیر میافتد. او به یاد شعر قدیمی پدربزرگش افتاد: *«خرد رهنمای خرد دلگشای...»*.
او تصمیم گرفت، به جای اینکه فقط به مسیر نگاه کند، به «صدای خرد» گوش بدهد. هر بار که به دوراهی میرسید، به جای اینکه با عجله و بیگدار به آب بزند، کمی میایستاد و با عقل خود فکر میکرد: «اگر از این راه بروم، آیا به هدفم میرسم یا در دام نادانی میافتم؟».
در میانه راه، او با یک غول سنگی روبرو شد که راه را بسته بود. غول فکر میکرد هر کس با شمشیر بیاید، شکست میخورد. اما پسر جوان، با استفاده از خرد خود، فهمید که این غول از سنگهای سنگین ساخته شده و اگر با هوشمندی و از مسیرهای درست حرکت کند، میتواند از کنارش عبور کند بدون اینکه جنگی راه بیندازد.
او فهمید که «نادانی» مثل یک سنگ سنگین است که آدم را پایین میکشد، اما «خرد» مثل بال است که او را از این قدرِ کم، به جاهای بلندتر میبرد. او با هر قدمی که با عقل و دانش برمیداشت، احساس میکرد دلش گشادتر و شادیاش بیشتر میشود (همون خرد دلگشا!).
بالاخره، او به قله رسید. وقتی به بالای قله رسید، دید که تمام آن شکوه و زیبایی که در شعر آمده بود، در واقع همان بود که او در طول مسیر به دست آورده بود. او یاد گرفت که انسان بدون خرد، مثل یک سنگ بیجان است، اما با خرد، میتواند مثل خورشید بر جهان