روزی روزگاری مردی بود که در خانه ی خود نشسته بو د ان روز برف شدیدی امد وخانه ان مرد را خراب کرد او همسایه ای داشت که گفت بیا خانه ی ما خانه ات خراب شده مرد با خوشحالی رفت شب که شد مرد یواشکی در اتاق ها را باز کرد یواشکی به همه جا سرک میکشید همسایه فکر کرد دزد است با چوبی بر سر او زد زنش امد بالای سرش و گفت (بارکج به منزلش نمیرسد)
تاج میخواهم ازت **