ای وطنم ایران، سرزمین خورشید و زخم، این روزها دلم برایت تنگتر از همیشه است. انگار بادهای بهاری هم دیگر شوق وزیدن ندارند، چون بوی غبار و جنگ میدهند. از پشت پنجره مینگرم و دلم میخواهد این ویرانیها را از چهرهی مهربانت پاک کنم، همانطور که مادری اشکِ کودک را از گونهاش میزدایدایرانِ من، تو همان سرزمینی هستی که در کوههایت صدای غیرت میپیچد و در دشتهایت بوی عشق و ایمان جاری است. هنوز خاطرهی عطر شکوفههای بهار در روستاهایت در ذهنم زنده است، هنوز صدای اذانِ ظهر در کوچههای خاکیات، آرامم میکند. اما حالا، جای خندهی کودکانت را صدای انفجار گرفته و به جای آسمان آبی، دود و آتش بر فرازت نشسته است.
وطنم، دلم میخواهد فریاد بزنم که تو سزاوار صلحی روشن و آسمانی آرامی. کاش میتوانستم بال بگشایم و مانند کبوتر صلح، بر هر نقطهات بنشینم و امید را دوباره در دلهایت بکارم. هر سنگ و هر برگ درختت برایم نشانی از خاطرهای شیرین است؛ خاطرهی مردم مهربانت، دستهای پینهبستهی کشاورز و لبخند کودکانی که هنوز ایمان دارند، روزی دوباره خورشید واقعی بر این خاک خواهد تابید.ای وطن عزیزم، حتی اگر شعلهها بلند شوند و شبها طولانیتر، عشق من به تو خاموش نخواهد شد. من با تمام دل، باور دارم که باز هم روزی صدای خنده و صلح در کوچهها میپیچد و دشتهایت دوباره سبز میشوند.
ایرانِ من، تو همیشه در قلب منی، زخمی اما زنده، غمگین اما استوار.