یک خانواده بودند که در یک روستای بی آب زندگی میکردند یکروز این پسر از بی آبی خسته شد و تصمیم گرفت که یک چاه بکند ولی همه او را نا امید می کردند و می گفتند که این کار ها بیهوده است ولی او نا امید نمی شد و دست از کارش بر نمی داشت یکروز این پسر که همین طور که داشت چاه را میکند دید تلاش هایش بیهوده نبوده او آب پیدا کرده بود همه از تعجب شاخ در آورده بودند وازپسر بخاطر اینکه اورا مسخره کرده بودند عذرخواهی کردند و یک سیر آب خوردند
دوست عزیزم معرکه یادت نره ندی یعنی خیلی نامردی