پشتبام، تماشاخانه شب
از پلههای آخر که بالا میآیم، هنوز در پشتبام را کامل باز نکرده، بوی چای دمکشیده مادرم توی کوچه پس کوچههای خاطره میپیچد. این جا پشتبام است؛ نه فقط یه مشت آجر و سیمان روی سرِ هم، بلکه تماشاخانهای که شبها برایت تنهایی را به قشنگی مهمانی چند ستاره تفسیر میکند.
وقتی غروب کمکم دارد خنجر میکشد به دل روز، پشتبام جان میگیرد. سیمانی که تمام روز زیر آفتاب داغ سوخته، حالا نفس میکشد و گرمای خستگی را پس میدهد به باد خنکی که از روی چنارهای همسایه میآید. لای نردهها، آفتا