سلام✨️🌷
یادم هست در روزگار گذشته، من و دوستی قدیمیام آنقدر با هم صمیمی بودیم که انگار مثل دو مغز بادام در یک پوست جا داشتیم. همیشه با هم بودیم و لحظهای از هم دور نمیشدیم.
تا اینکه یکباره قسمت شد و از هم جدا افتادیم. مدتی گذشت تا دوباره برگشت. همین که رسید، با دلخوری گفت: «چرا توی این مدت حتی یک قاصد نفرستادی؟ یک خبر، یک سلام… هیچی!»
لبخند زدم و جواب دادم: «دلم نیامد قاصدی بفرستم که چشمش به جمال تو روشن شود و من از دیدنت محروم بمانم.»
بعد رو کردم به او و گفتم:
«ای رفیق دیرینه، حرف از توبه نزن. من اگر بخواهم از تو دل بکنم، باید با شمشیر هم قسم بخورم، و میدانم که از عهدهاش برنمیآیم.
حسودیم میشود اگر کسی بتواند سیر، نگاهت کند؛ تازه با خودم میگویم اصلاً مگر میشود کسی از نگاهکردن به تو سیر شود؟»