خان سوم،رستم در خواب بود که ناگهان اژدهایی ظاهر شد رخش رستم را بیدار کرد اما اژدها ناپدید شد🐉🐲
چند بار این اتفاق افتاد و رستم از اینکه رخش اورا بیدار کرده به خشم امد و بر سر او فریاد کشید. اما بار دیگر کع اژدها نمایان شد رخش به تنگ امد و چاره ای جز بیدار کردن رستم نداشت.😔
خروشید و جوشید و برکند خاک/ز سمش زمین شد همه چاک چاک🐴🐎........رستم بیدار میشود و بالاخره اژدها را میبیند.به کمک رخش با اژدها نبردی ترسناک میکند، و او را میکشد🦹🦹♂️........بزد تیغ و بنداخت از بر،سرش/فرو ریخت چون رود،خون از سرش💔☠️
《فالوم کن😇🥰....و افتخار معرکه را به بنده میدهید؟》
☆☆☆☆☆☆..