مورچه و ملخی در جنگل زندگی میکردند ،
مورچه دنبال آذوقه برای زمستان بود ولی ملخ فقط به فکر بازی بود.
زمستان در راه بود .... ملخ دید هوا سر است و کم کم داشت متوجه میشد که نیاز به غذا دارد،
ولی اهمیت نداد .
زمستان شد مورچه در لانه اش بود و ملخ
داشت می لرزید و متوجه شد چه کار اشتباهی کرده است . و مجبور شد به خانه ی مورچه برود و با خجالت در زد و مورچه در را باز کرد . دید ملخ هست ملخ با خجالتی گفت می شود مرا راه دهی . و مورچه قبول کرد .
بفرما اینم از خلاصه دیگه کوتاه تر نمی شد 💅🏻🔮