سلام بچه ها خلاصه ی اینو میخام داخله 3 4 خط هر کی بگه معرکه امتیاز فالو لایک و چت خصوصی میدم زود باشید شاید هم دوست شیم ヾ(˶ᵔ ᗜ ᵔ˶)😁

جواب ها

جواب معرکه

narges, 🎨

فارسی ششم

مورچه و ملخی در جنگل زندگی میکردند ، مورچه دنبال آذوقه برای زمستان بود ولی ملخ فقط به فکر بازی بود. زمستان در راه بود .... ملخ دید هوا سر است و کم کم داشت متوجه میشد که نیاز به غذا دارد، ولی اهمیت نداد . زمستان شد مورچه در لانه اش بود و ملخ داشت می لرزید و متوجه شد چه کار اشتباهی کرده است . و مجبور شد به خانه ی مورچه برود و با خجالت در زد و مورچه در را باز کرد . دید ملخ هست ملخ با خجالتی گفت می شود مرا راه دهی . و مورچه قبول کرد . بفرما اینم از خلاصه دیگه کوتاه تر نمی شد 💅🏻🔮

جواب معرکه

sisi

فارسی ششم

روزی بود و روزگاری، یک مورچه و یک ملخ در یک علفزار زندگی میکردند،مورچه تمام روز سخت کار میکرد دانه های گندم را از مزرعه به خانه ی خودش که خیلی دور بود میبرد و دانه های گندم را با احتیاط در انبار میگذاشت،ملخ به او نگاه کرد و خندید و گفت:چرا آنقدر کار می‌کنی و زحمت میکشی بیا کمی استراحت کن مورچه حرف های ملخ رو نادیده گرفت و به کارش ادامه داد تابستان رفت و پاییز از راه رسید باران می‌بارید و سرد بود و ملخ از سرما می‌لرزید که یهو فکری به سرش رسید و تصمیم گرفت به خانه ی مورچه برود،ملخ رفت و در خانه ی مورچه را زد و گفت سلام مورچه! من اومدم کنار شومینه ی تو بشینم و برات آواز بخونم تا تو برام غذا بیاری مورچه نگاهی به ملخ کرد و گفت:تموم تابستون من کار میکردم و تو به من میخندیدی اون موقع باید فکری به زمستون و الان میکردی جای دیگه برای آواز خوندن پیدا کن ملخ من نه جایی برای تو دارم و نه غذایی. خب همین قدر تونستم خلاصش کنم.

سوالات مشابه

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن