fatyℋ

نگارش هشتم.

سلام میشه صفحه ۸۱ سه موضوع انشا ، اگر معلم نگارش بو دید ، پروانه ای هستید که در تاریکی شب شمعی روشن پیدا کرده آید ، قطره بارانی هستید که از ابری چکیده آید انشا بنویسید مممممممععععرررررکککککککههههه میدددددم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

جواب ها

جواب معرکه

♡ yasna ♡

نگارش هشتم

اگر قطره باران بودم... اگر قطره باران بودم، آرزو می‌کردم از دلِ ابری سیاه و پرغرور، به زمین ببارم. نه برای شستنِ غبارِ شهرها، که شاید آن هم وظیفه‌ام باشد، بلکه برای لمسِ صورتِ خشکی که سال‌ها تشنهٔ من مانده. دلم می‌خواست بر سنگِ داغِ کویری بچکم و صدای 'هیس'ِ کوچکی که از برخوردِ من با زمین برمی‌خیزد، تنها موسیقیِ آن دشتِ بی‌آواز باشد. دوست داشتم روی برگِ سبزی بنشینم، نه فقط برای سیراب کردنش، که تا بتوانم انعکاسِ آسمانِ آبی را در مردمکِ کوچکم قاب بگیرم و به پروانه‌ای که آرام بر گلبرگِ همان برگ نشسته، هدیه کنم. یا شاید، فقط شاید، در مسیری قرار بگیرم که از لابه‌لای موهای کودکی بگذرد که در حیاطِ خانه‌اش، با چشم‌های گرد و حیران، منتظرِ چکیدنِ من است. آن لحظه که قطرهٔ لغزنده‌ای بر گونه‌اش، نه ترس، که شادی بیافریند. اما بیشتر از همه، دلم می‌خواست به ریشه‌های درختی کهنسال برسم. در سکوتِ خاک، آرام آرام جذب شوم و حس کنم که وجودِ ناچیزِ من، چگونه در جانِ آن درختِ استوار تنفس می‌کند و به برگ‌هایش حیات می‌بخشد. شاید هم، به رودخانه‌ای بپیوندم و همسفرِ آب‌های جاری شوم، تا شاید روزی به دریایی بی‌کران برسم و در آغوشِ موج‌ها، خاطرهٔ سفرم را از آسمان تا زمین، از برگ تا ریشه، مرور کنم. آری، اگر قطره باران بودم، می‌خواستم زندگی ببخشم، حس کنم، و در نهایت، بخشی از چرخهٔ بزرگِ طبیعت شوم؛ سفری کوتاه، اما پر از معنا. بفرما گلم معرکه یادت نره خودم نوشتم

جواب معرکه

yekta

نگارش هشتم

من قطره بارانم که از دل ابر به پایین می‌آیم. سفر من از آسمان آغاز شد، جایی که در کنار میلیاردها قطره دیگر، تشکیل یک ابر بزرگ را می‌دادیم. نور خورشید، گرما و حرکت باد، ما را به این سو و آن سو می‌برد. ناگهان، احساس سنگینی کردم. قطرات دیگر به من چسبیدند و ما بزرگتر و سنگین‌تر شدیم. زمان آن رسیده بود که سفرمان را به زمین آغاز کنیم. من از ابر جدا شدم و به سمت پایین سقوط کردم. باد موهایم را نوازش می‌داد و منظره زمین از بالا شگفت‌انگیز بود. خانه‌ها، درختان و رودخانه‌ها مانند تکه‌های پازل در کنار هم قرار گرفته بودند. در طول مسیر، با قطرات دیگر برخورد کردم و با هم یکی شدیم. هر کدام از ما داستانی داشتیم، اما اکنون همه ما یک هدف مشترک داشتیم: سیراب کردن زمین. بالاخره به زمین رسیدم. نرمی خاک را حس کردم و در آن فرو رفتم. احساس کردم که بخشی از یک چرخه بزرگتر شده‌ام. من به یک گل تبدیل خواهم شد، به درختی جان خواهم بخشید یا به رودخانه‌ای خواهم پیوست. سفر من به عنوان یک قطره باران تمام شد، اما زندگی من تازه آغاز شده است. من به زمین زندگی می‌بخشم و بخشی از طبیعت زیبا خواهم بود. معرکه میدی؟

سوالات مشابه