اگر قطره باران بودم...
اگر قطره باران بودم، آرزو میکردم از دلِ ابری سیاه و پرغرور، به زمین ببارم. نه برای شستنِ غبارِ شهرها، که شاید آن هم وظیفهام باشد، بلکه برای لمسِ صورتِ خشکی که سالها تشنهٔ من مانده. دلم میخواست بر سنگِ داغِ کویری بچکم و صدای 'هیس'ِ کوچکی که از برخوردِ من با زمین برمیخیزد، تنها موسیقیِ آن دشتِ بیآواز باشد.
دوست داشتم روی برگِ سبزی بنشینم، نه فقط برای سیراب کردنش، که تا بتوانم انعکاسِ آسمانِ آبی را در مردمکِ کوچکم قاب بگیرم و به پروانهای که آرام بر گلبرگِ همان برگ نشسته، هدیه کنم. یا شاید، فقط شاید، در مسیری قرار بگیرم که از لابهلای موهای کودکی بگذرد که در حیاطِ خانهاش، با چشمهای گرد و حیران، منتظرِ چکیدنِ من است. آن لحظه که قطرهٔ لغزندهای بر گونهاش، نه ترس، که شادی بیافریند.
اما بیشتر از همه، دلم میخواست به ریشههای درختی کهنسال برسم. در سکوتِ خاک، آرام آرام جذب شوم و حس کنم که وجودِ ناچیزِ من، چگونه در جانِ آن درختِ استوار تنفس میکند و به برگهایش حیات میبخشد. شاید هم، به رودخانهای بپیوندم و همسفرِ آبهای جاری شوم، تا شاید روزی به دریایی بیکران برسم و در آغوشِ موجها، خاطرهٔ سفرم را از آسمان تا زمین، از برگ تا ریشه، مرور کنم.
آری، اگر قطره باران بودم، میخواستم زندگی ببخشم، حس کنم، و در نهایت، بخشی از چرخهٔ بزرگِ طبیعت شوم؛ سفری کوتاه، اما پر از معنا.
بفرما گلم معرکه یادت نره خودم نوشتم