.در یه سرزمینی در نزدیکی دیو یه دختر نابینا زندگی میکرده شیرینی پز بود دیو هم میخواست دخترو بترسونه تا شیرینی هاشو بخوره دیو داد و بیداد کرد که دختر بترسه اما چون دختر نابینا بود نفهمید بعد هم دندون دیو از شدت داد افتاد دختر فکر کرد سکه داده بهش کلوچه داد ای و این روند ادامه پیدا کرد که دختر ظرف از دستش افتاد و دیو فهمید نابیناست بعد با قدرتش بهش چشم داد و دوست شدن