می تونی از داستان های پایین کمک بگیری
۱ کاوه آهنگر:
ضحاك پادشاه تازي انساني ناپاك بود. او براي اين كه دو ماري كه بر شانه اش روييده بودند را سير نگهدارد، هر روز مغز دو انسان را به آنها مي داد. او شبی در خواب ديد كه پسر جواني با گرز بر سر او مي كوبد. يك پيشگو به او گفت اين پسر فريدون نام دارد. ضحاك هرچه به دنبال فريدون گشت او را پيدا نكرد. بنابراين به راه حلي فكر كرد. راه حلش اين بود كه گواهی اي بنويسد و همه بزرگان آن را امضا كنند.و به او بگوییم که پادشاه ما شیطان است'. به اندازه یک سپاه آدم دور او جمع شد.
خود کاوه فهمید که که فریدون کجاست. رفتند و فریدون را پیدا کردند. فریدون وقتی چرم را بالای نیزه دید آن را به فال نیک گرفت و آن را با جواهر و طلا و دیبای روم آراست به طوری که رنگ های سرخ و زرد و بنفش گرفت و آن را 'درفش کاویانی' نامید. از آن ببعد هم هر کسی که تاج پادشاهی را بر سر می گذاشت، به آن چرم بی بهای آهنگری جواهرات جدیدی اضافه می کرد.
به این ترتیب درفش کاویان مثل خورشیدی در شب های تیره می درخشید و همه از آن امید می گرفتند.
به هرحال فریدون چون وضع را به این گونه دید فهمید که کار ضحاک تمام است و با سپاهش برای جنگ با ضحاک به سرزمین تازیان رفت. فریدون کاوه آهنگر را فرمانده سپاه کرد و درفش کاویانی افراشته شد تا سپاه فریدون ضحاک را شکست دادند و او را مجازات سختی کردند.
🤍💛🤍💛
۲رستم و سهراب
ماوران، روم، سگسار، مازندران همه بنده در پیش رخش منند و تو خود جانت را از من داری حال که دشمن آمده اگر می توانی تو سهراب را زنده بردار کن.- چون بخشم آیم شاه کاوس کیست به طوس می گوئی دست مرا بگیرد، طوس کیست، گمان می کنی از خشم تو باک دارم، نه چه کاوس پیشم چه یک مشت خاک. من پیروزی خود را از خدا می گیرم نه از لشکر نه از پادشاه، من بنده تو نیستم، من یکی بنده آفریننده ام. پهلوانان سالها قبل از تو مرا به شاهی بر گزیدند و من، سوی تخت شاهی نکردم نگاه. اگر من آنرا می پذیرفتم امروز تو به اینجا نرسیده بودی اما سخنان تو سزای من بود پاسخ آن نیکوئی ها باید چنین می بود، اگر من کیقباد را از البرز کوه نمی آوردم تو هرگز کارت به اینجا نمی کشید ، اگر به مازندران نمی رفتم ، اگر دل و مغز دیو سپید را نمی سوختم تو در اینجا ننشسته بودی . بعد رو به پهلوانان و بزر گان کرد و گفت: شما هیچ یک مرد میدان سهراب نیستید جان خودتان را چاره کنید. از این پس مرا در ایران نخواهید دید با خشم از ایوان بیرون شد بر رخش نشست و از پیش ایشان برفت.
پهلوانان همه غمگین شدند و نزد گودرز رفته گفتند شکستن دل رستم سزاوار نیست. کاوس از تو حرف شنوی دارد اینک بیا ، به نزد آن شاه دیوانه شو و سخن تازه بگو تا شاید به راهش آوری. پهلوانان گفتند شاه ندارد دل نامداران نگاه ، زمانیکه با رستم چنان کند با دیگران چه خواهد کرد ، در جنگ هاماوران چه پهلوانی ها کرد و کاوس را بتخت باز گردانید اگر دشمن در پیش نبود همه می رفتیم. اکنون کسی را بفرستیم تا بلکه رستم باز گردد درست، گودرز نزد کاوس رفت و به کاوس گفت: رستم چه کرده بود که امروز لشکر ایران را بی پناه کردی ، هاماوران فراموشش شد ، دیوان مازندران را از یاد بردی که گفتی ورا زنده بردار کن؟ اینک او رفته و پهلوانی چون گرگ به ایران تاخته است چه کسی با او خواهد جنگید کژدهم او را د یده به من می گوید آنروز هرگز مباد، که با او سواری کند رزم باد، کسیکه پهلوانی چون رستم دارد باید کم خرد باشد تا دل او را بیازارد. کاوس چون سخن گودرز را شنید از گفته ها پشیمان شد و گفت : ای پهلوان ل