معرکه یادت نره لطفاً فالو کنی فالو میکنم 🍓💖
دخترک، مثل نگینی درخشان در دل شب، در اتاقش نشسته بود و کتابی را ورق میزد. نور چراغ مطالعه، چون خورشیدی کوچک، بر صفحه کتاب میتابید و دنیایی از دانش را پیش رویش گشوده بود. آنقدر غرق در خواندن بود که زمان از یادش رفته بود؛ انگار ابدیت در یک لحظه خلاصه شده بود. هر کلمه، قطرهای از اقیانوس بیکران دانایی بود که به کام تشنهاش میریخت و روحش را سیراب میکرد.
بند دوم:
دبیرستانی که بودیم، معلم ادبیاتمان، استادی به تمام معنا بود. صدایش چون رودخانهای خروشان در کلاس میپیچید و درس را با شور و هیجان چنان زنده میکرد که گویی خودمان در متن تاریخ سفر میکردیم. در درس انشا، کلماتش چون مروارید غلطان از دهانش بیرون میآمد و ذهن ما را به تسخیر خود درمیآورد. آنقدر شیفتهاش بودیم که برای یک لحظه حضورش، جانمان را فدا میکردیم.