بادآورده را باد میبرد
ساعت حدود دو بعد از ظهر بود خورشید با تمام قدرت می.تابید پسرک زیر نور خورشید در خیابان پرسه میزد تا به گونه ای وقت خود را بگذراند. ناگاه چشمش به یک کیف چرمی خورد که در گوشه ای افتاده بود کمی مکث کرد کیف چرمی زیر نور خورشید برق میزد پسرک دیگر نتوانست درخشش کیف را از دور تحمل کند؛ به طرف آن رفت. کیف را برداشت و داخل آن را دید پر از پول بود کمی فکر کرد و نگاهی به اطرافش انداخت؛ سپس کیف را در جیش گذاشت و به طرف خانه رفت به خانه که رسید کیف را در زیرزمین لابه لای وسایل پنهان کرد پسرک آن شب را با رویای پول سپری کرد و برای آن نقشه ها کشید. فردای آن روز وقتی بیدار شد به سرعت به طرف زیرزمین رفت اما آنجا را خالی .دید سراغ مادرش رفت و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟ مادر هم گفت که تمام اسباب زیرزمین را صبح به سمسار فروخته است. پسرک به هم ریخت و آشفته شد؛ از خانه بیرون رفت. در خیابان قدم زنان با خود فکر
میکرد باد شدیدی میوزید و داشت او را از روی زمین بلند میکرد پسرک در این لحظه با خود گفت همین است؛ بادآورده را باد می برد.
اینم متنش اگر عکس واضح نیس
معرکه یادت نره