رمضانِ ۱۴۰۴ فرا رسیده بود…
ماهی که همیشه با بوی خرما، صدای اذان، و آرامش دلها شناخته میشد.
اما اینبار، سکوت سحرها با صدای آژیر شکست؛
و نور شمعهای افطار، زیر سایهی دود گم شد.
مردم روزه میگرفتند،
اما تشنگیشان نه از کمبود آب،
که از کمبود آرامش بود.
دلهایی که میتپید، فقط برای زنده ماندن میتپید.
رمضانِ ۱۴۰۴، ماه اشک مادرانی شد
که بشقابهای سفرهی افطار را
برای عزیزانی چیدند که دیگر بازنگشتند.
سربازانی که با لبهای خشک از روزه
به جای مناجات سحر،
صدای انفجار شنیدند.
جوانانی که قرار بود در شب قدر دعا بخوانند،
اما تقدیرشان میان غبار جنگ نوشته شد.
این رمضان،
یادآور شد که صلح،
چقدر ارزشمند است
وقتی نبودنش، تمام زندگی را در هم میریزد.
رمضانِ ۱۴۰۴، زخمی بود
که بر دلها نشست؛
اما در دل همین تیرگی،
ایمانی کوچک هنوز روشن ماند:
امیدی که مردم، حتی در میان آوار،
باز هم زمزمهاش کردند:
«خدایا… آرامش را برگردان.»