ارشک بهرامی

فارسی ششم.

سوال را جواب بدید

جواب ها

🧸🧸

فارسی ششم

سلام درخت گفت هی کتاب یک لحظه بیا اینجا ببینم تو که همش نشستی تو قفسه ها فکر میکنی از من بهتری یادت رفته از کاغذ من درست شدی هر برگی که تو داری یعنی یه تیکه از تن من کتاب گفت آروم باش دوست سبزم آره قبول من از تو درست شدم ولی اگه من نباشم آدم ها خیلی چیز ها رو یاد نمی‌گیرند من میتونم یه بچه رو از یه کوچه‌ی کوچک تا وسط کهکشان ببرم فقط با چند تا جمله درخت گفت ها کهکشان منم میتونم با یه نفس هوا رو برای یه شهر تمیز کنم من سایه میدم میوه میدم آشیانه پرنده ها میشم اگه من نباشم آدم ها نفس از کجا بیارن که بشینن تو رو بخونن کتاب گفت قبول قبول تو بدون حرف کلی کار بزرگ میکنی ولی من بدون حرکت هزار تا قصه به دنیا هدیه میدهم یه بار یه آدم غمگین منو باز کرد من اونقدر براش قصه گفتم که گریه هاش رو گذاشت کنار و خندیدن یادش اومد درخت گفت خوب اینش قشنگه ببین من ریشه هام تو خاکه تو ریشه هات تو فکر آدم هاست من تنه م را به آسمون میکشم تو خیال آدم ها رو کتاب گفت پس دعوا نکنیم رفیق تو مراقب نفس آدم ها باش من هم مراقب فکرشون اون وقت دنیا هم پر از سبزه میشه هم پر از قصه امیدوارم از داستان خوشت اومده باشه

سوالات مشابه

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن