در مسجدی خراب، مردان عبادت میکردند. چون هوا سرد بود، یکی از آنها ناگهان برخاست و در مسجد را بست. تا صبح او را سرزنش کردند و پرسیدند: «چرا این کار را کردی؟»
او گفت: «هوا خیلی سرد و سنگین بود. سرما را به جان خودم خریدم تا شما کمتر رنج بکشید. هر سختی که بود، بر من بود.»
**پیام حکایت:** فداکاری و گذشت برای دیگران.معرکه یادت نره گلم