***
**موضوع انشا: اگر میتوانستم عقربههای ساعت را به عقب برگردانم**
**به نام خدا**
زمان مانند رودی است که همیشه در جریان است و هیچوقت به عقب باز نمیگردد. ما انسانها همیشه در آرزوی لحظاتی هستیم که دیگر تکرار نمیشوند. اگر من قدرتی داشتم که میتوانستم عقربههای ساعت را به عقب برگردانم، شاید در ابتدا به سراغ کارهای بزرگی میرفتم، اما با کمی فکر کردن، میفهمم که زیبایی زندگی در همان لحظات کوچکی است که گاهی از کنارشان بیتفاوت رد میشویم.
اولین جایی که دوست دارم عقربههای ساعت را به آن دوران برگردانم، زمانی است که پدربزرگم هنوز در کنار ما بود. دلم میخواست یک بار دیگر کنارش بنشینم، دستهای مهربانش را بگیرم و با دقت به داستانهای قدیمیاش گوش بدهم؛ همان داستانهایی که آن روزها فکر میکردم تکراری هستند، اما حالا میفهمم چه گنجینهی ارزشمندی بودند. دلم میخواست یک بار دیگر لبخندش را ببینم و از صمیم قلب بگویم که چقدر دوستش دارم.
علاوه بر آن، شاید به عقب برمیگشتم تا اشتباهات کوچکم را جبران کنم. مثلاً به روزی میرفتم که با دوستم دعوای بیدلیلی کردم و باعث شدم از هم ناراحت شویم. دلم میخواست به آن لحظه برگردم، به جای حرفهای تند، دستش را بگیرم و با مهربانی با او صحبت کنم تا آن دلخوری پیش نیاید. کاش میتوانستم به روزهایی برگردم که فرصت مطالعه داشتم اما تنبلی کردم، تا دوباره آن کتابها را با اشتیاق بخوانم.
اما وقتی خوب فکر میکنم، میبینم که اگر زمان به عقب برمیگشت، شاید دیگر «درس گرفتن» از اشتباهات معنایی نداشت. اگر قرار باشد همه چیز را اصلاح کنیم، دیگر بزرگ نمیشویم. عقربههای ساعت، چه بخواهیم و چه نخواهیم، رو به جلو حرکت میکنند و این یعنی ما باید یاد بگیریم که در لحظه زندگی کنیم.
در پایان، اگر روزی عقربههای ساعت را به عقب برگرداندم، فقط برای این است که به گذشته بروم تا به خودم یادآوری کنم: «امروز که زمان در اختیار من است، قدرش را بدانم.» من میخواهم امروزم را طوری بسازم که وقتی به آن فکر میکنم، نیازی به عقب برگرداندن ساعت نداشته باشم؛ میخواهم امروز مهربانتر باشم، بیشتر تلاش کنم و از بودن در کنار کسانی که دوستشان دارم، لذت ببرم.
معرکه یادت نرع نفر اول🎀