𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔
چشمهایش؛ آه، از آن دو چشمِ فتنهگر که گویی تمامِ مظلومیتِ جهان را در خود نهان کردهاند. لبهایش و آن پیرسینگِ ظریف که چه دلبرانه بر لبانش نشسته؛ موهایش که آرامآرام قد میکشند و هر روز دلفریبتر از پیش میشوند… و آن نگاهِ معصوم و بیپناهش که آدمی را از خویشتن بیخویش میسازد.
آه، جانم فدای آن چشمهای بیگناهش؛ مگر میشود اینهمه ظرافت و معصومیت را یکجا در وجودِ کسی جمع کرد؟ بمیرم برایش، که دل از تماشایش سیر نمیشود و جان از دوست داشتنش خسته نه…