سلام......
**موضوع: من شناسنامه یک ملتم (پرچم)**
**روش: جانشینسازی**
من تنها یک تکه پارچه رنگی نیستم. وقتی باد در تار و پودم میپیچد، جان میگیرم، نفس میکشم و به رقص در میآیم. من قلب تپنده یک سرزمينم؛ شناسنامهای بدون کلمه که هویت یک ملت را در پهنه آسمان فریاد میزند. بله، من پرچم هستم.
سینه من بوم نقاشی زیبایی است که سه رنگ باوقار بر آن نقش بسته است و هر رنگ، قصهای در دل خود دارد. بخش بالایی وجودم سبز است؛ به سبزی جنگلهای شمال، به طراوت شالیزارها و به وسعت امیدواری مردمم به فردایی روشن. در میانهام، سپیدی نشسته است. سپیدی من، نماد صلحدوستی و آرامش است، شبیه به برفهای نشسته بر قله دماوند که استوار و پاک ایستادهاند. و اما در پایین وجودم، سرخی گرمی جریان دارد. این سرخ، یادگار خونهای پاکی است که برای برافراشته ماندن من ریخته شدهاند؛ رنگ لالههای شکفته در کوهستانها و نشان شجاعت و غیرت فرزندان این آب و خاک.
من خاطرات زیادی در لابهلای تار و پودم نهفته دارم. من بارها روی شانههای پهلوانان و قهرمانان در میدانهای بزرگ جهانی نشستهام و قطرههای اشک شوقشان را در آغوش کشیدهام. من هر روز صبح در حیاط مدرسهها، با صدای پرنشاط بچهها بیدار میشوم و وقتی همصدا سرود ملی را میخوانند، با غرور در باد قد میکشم و اوج میگیرم. من شاهد روزهای سخت و آسان این ملت بودهام؛ گاهی در سوگ عزیزانشان نیمهافراشته شدهام و گاه در جشنهایشان بر بام خانهها رقصیدهام. هر بار که طوفانی وزیده، دستان محکمی مرا محکمتر در آغوش کشیدهاند تا مبادا روی زمین بیفتم و خاکی شوم.
بزرگترین آرزوی من، اهتزاز در آسمانی آبی و آرام است. دوست دارم همیشه از آن بالا، لبخند، پیشرفت و سربلندی مردمانم را تماشا کنم. تا زمانی که عشق به وطن در دلهای این مردم میتپد، من نیز بر فراز آسمانها، مغرور، آزاد و پابرجا خواهم ماند.