Z.10

فارسی دهم. درس 15 فارسی دهم

بچه ها یک داستان ادبی مینویسین یا از یک نویسنده دارین بفرستین کوتاه باشه

جواب ها

جواب معرکه

rahil

فارسی دهم

جایی که نمک خوردی، نمکدان نشکن در کاروانسرایی قدیمی کنار جاده، پیرمردی مهمان‌نواز به نام «استاد مراد» زندگی می‌کرد. مسافران خسته، وقتی به کاروانسرا می‌رسیدند با یک کاسه آش داغ، نان تازه و لبخند او جان دوباره می‌گرفتند. روزی جوانی به نام “کمال” که از شهر آمده بود، در کاروانسرا ماند. مراد با همان مهربانی همیشگی سفره‌ای پهن کرد. کمال با اشتهای زیاد از همان آش معروف خورد و شب را نیز در اتاق گرم و راحتی گذراند. صبح روز بعد، وقتی استاد مراد به آغل رفت تا گوسفندانش را سر بزند، متوجه شد یکی از آنها نیست. رد پاها نشان می‌داد دزد نیمه‌شب آن را برده است. مراد چیزی نگفت، اما دلش شکست. چند ساعت بعد کمال چادرش را جمع کرد تا برود. هنگام خداحافظی استاد مراد نگاهی آرام به او کرد و گفت: «پسرم… جایی که نمک خوردی، نمکدان نشکن.» کمال جا خورد. فهمید مراد از همه چیز خبر دارد، اما او را رسوا نمی‌کند. سکوت و بزرگواری پیرمرد شرم را در دلش زنده کرد. پاهایش لرزید و حقیقت را اعتراف کرد. گریه‌کنان گوسفند را از پشت بوته‌ها آورد و گفت: «استاد… من خطا کردم. تو به من مهربانی کردی و من…» مراد با لبخندی آرام گفت: «همه اشتباه می‌کنن. مهم اینه که آدم نمک خوبی رو به نمک خیانت تبدیل نکنه.» کمال نه‌تنها گوسفند را برگرداند، بلکه تا چند هفته ماند و کمک کرد کاروانسرا را تعمیر کند. از آن روز به بعد آن مثل برایش تنها یک جمله نبود؛ یک درس زندگی شد

سوالات مشابه درس 15 فارسی دهم

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن

Ad image

20 رو بغل کن!

جمع‌بندی شب امتحان همه پایه‌ها در فیلیمومدرسه

ثبت‌نام کن