شب
همانطور که به خورشیدی که با حالت غرور عجیبی غروب کرد فکر می کردم ماه را در دل اسمان شب میان ابر های ترسناک افسار گسیخته ای دیدم که مانند گرگ بیابان به ماه حمله ور میشدند و هر از چند گاهی ماه را می بلعیدند
گفتم ماه یاد داستان پدربزرگم افتادم که همیشه میگفت ماه عاشق میان ستاره های پر نور از همه نورانی تر بود از همه زیبا تر اما میان ستاره ها سیاره ای بود به نام خورشید نور نداشت دلشکسته به دور خودش میچرخید
ناگاه ماه ان را دید و عشق در نگاه اول اتفاق افتاد ماه عاشق تمام نورش را به خورشید تنها داد ولی خودش بخاطر جدا شدن نور از بدنش کنده کنده شد و گودال های زشتی صورت زیبایش را پوشاند
خورشید با دیدن ماه دیگر ماه را نخواست غرور از زیبایی تازه اش در سراسر وجودش بود و عارش میامد عاشق ماه زشت بماند
از ان به بعد صورت غمگین ماه در میان شب می درخشید و خورشید هر روز در اتش غرورش میسوخت