باغبانی همیشه برای رضای خدا بهترین میوه های خود را به فقیران میداد و در این میان پسران او بجز یکی از آنها اعتراض کردند و پدر هم آنها را نصیحت کرد ولی بعد از چند وقت پدر از دنیا رفت و پسران او بجز یک نفر از آنها که به حرف پدر بود ، همه به این فکر بودند که فردای آن روز میوه های باغ را بچینند و قسم خوردند که حتی یک میوه هم به
فقیران ندهند اما شب هنگامی که آنها خواب بودند ساعقه ای به باغ برخورد کرد که باعث شد کل درختان و میوه های آنجا نابود شود
وقتی صبح از خواب بیدار شدند و باغ را با ان وضع دیدند بسیار از کار خود پشیمان شدند .
معرکه یادت نره 🙂↔️
معرکه ندی = گزارش