انگار صدای پای شخصی بود در خانه تنها بودم اما خود به خود به جذب شدم او مردی زیبا رو بود به من شکلات داد من شکلات را رد کردم و او به من گفت توهم مانند بچه های دیگر شکلات را بگیر من از او پرسیدم اول مادرم به من می گوید از بیگانگان چیزی نگیرم او با مهربانی گفت من که بیگانه نیستم من کسی هستم که همه منتظر حاضر شدنمند قلبم شروع به تپش کرد تاپ تاپ تاپ و بیهوش شدم وقتی بیدار شدم روی تختم بودم اما انگار همه ی آنها واقعیت بودند ماجرا را برای مادرم تعریف کردم او گفت امام زمان تورا دوست دارد .
معرکه یادت نره خوب نوشتم که وقتی جلوی معلمت خوندی خوشش بیاد 😃 امتیاز بده دستم داره می شکنه 😅