چیز خواصی ازش نمیدونم فقط افلاطون کتابی که براش اوره جمهوری هست و اثرش تمثیل هست این غار افرادی زندانی کرده بودند که نمیتوانستند پشت یا بغل خود راببینید فقط جلو خود .
پشت اینها یه دیوار بود که چهار نفر پشت آنجا بود که آتشی در غار روشن کرده بودن و با وسایلی که در دست داشتن سایه آنها می افتاد و زندانی ها آن را میدیدند و فکر میکردند سایه ها در حال حرکت و حرف زدند بود .
بعد یکی از زندانی ها ناخداگاه زنجیری که داشت باز شد و رفت رید همه اینا الکی هست و نمیتوانست از غار بیرون برود چون چشمانش درد میگرفت بعد عادت کرد و رفت به دوستانی که زندانی بود گفت ولی آنها خندید .چون به همون سایه ها دل خوش بودند و به آنجا عادت کرده بودن و بزرگترین زندانی که بشر ممکن است به آن گرفتار شود جهل و نادانی و عدم درک حقیقت همه آنها در نادانی ماندند را ترجیح دادن .
تا اینجا میدونستم😂💕