انشا در مورد تصویر بالا
روزی روزگاری چند مرد خسته و راحت در کنار هم نشسته بودند و همه غمگین بودند به غیر یک نفر به ذهن آه مرد خوشحال رسید که یک گروه درخت بری درست کنند :«که هر نفر بر اساس ساز آن مرد خوشحال درخت ها را با اره ببرند هر روز تا هوا روشن می تنبل ها همه از بیدار می شدند تا به ادامه ی درخت کردن بروند هر روز آن مرد خوشحال ساز زد این افزار غمگین کار انجام دادند . »
تا به یک روزی رسید که وقتی از خواب بیدار شدند ، درگز درختی نبود که آن را ببرند .
و از اینجا تصمیم گرفتند همیشه کار کنند تا هیچ وقت بیکار نباشند .
انشالله انشای خوبی باشد .
تاجججججج