بشه ولی معرکه بهم بده باشه
داستان از شب شرو شد شبی که شدت سرما دیوانه وار بود برف وباد همرا اون این وضعیت رو چند برابر کرده بود در پی سرپناهی بودم ناگهان قهوه خونه ای پیدا کردم که مثل گرمای درونش ادمای اونجا با هم خون گرم بودن در اون قهوه خونه مردی بود که داستان می گفت به زیبایی و در داخل قهوه خانه قدم می زد یه چوب دستی هم داشت هیچ کس حرف نمی زد همه گوش می دادن و مرد داستان گو مرحله هشتم عبور رستم را روایت می کرد و قدم می زد قصه گفت پر از درد پر از تیره بختی .با صدایی درد آلود می گفت اه پور زال زر خداوند اسب رخش که بی مانند بود رستمی که همیشه لبخند زیبایش بر لبانش بود در کمین کینه برادرش قرار گرفته بود در روزی از روز ها رستم قصد رفتن به مکانی را کرده بود در طبیعت برادر بی مهرش در سر راه او چاهی که با شاخه برگ پوشیده شوده بود در سر راهش قرار داده بود در ته ان چاه تاریک و عمیق آبش شمشیر و تیغ بود بس که این دام بی شرم و پر از تزویر یا نیرنگ بود چشم ها را باید بست تا چیزی نبیند رستم ناگهان در ان افتاد خون بدن رستم رخش می رفت و کم کم داشت خوابش می گرفت رستم در حالی که خودش هم به شدت زخمی شده بود نگاه به رخش در خون غلتیده کرد و زیر لب می گفت طفلکی رخش من در حال رستم که همیشه خنده بر لبانش بود لبخند او گم شد و در بالای سر چاه صدایی به گوشش رسید که برادر او شغاد نگاه انها می کرد و می خندید در این زمان رستم نگاه اسبش کرد و در جلوی چشمش جان داد و مرد در حالی که یال و رویش را نوازش می کرد از شدت نگرانی و خشم دست برگمان برد و با یک تیر به برادرش نشانه گرفت و با تیر او را به درختی که به ان تکیه زده بود دوخت بهم ولی اه که رستم ته ان چاه بی شرم فکر چاره ای بعد از مرگ رخش برای نجات خود نکرد .....
معرکه بده باشه