گرگی به او حمله کرد او انقدر خسته بود توان نجات و تمنای کمک را نداشت در همان لحظه ناگهان مردی با تفنگ سمت او دوید در همین حین او از حال رفت
وقتی به هوش امد در یک تخت نرم و گرم بود کنار یک کرسی او وقتی دورش را نگاه کرد متوجه شد در یک خانه خیلی زیبا و کوچک است
درخانه باز شد وهمان پیرمرد بود
پیرمرد گفت سلام اون گرگ احمق قصد خوذرنت رو داشت من نجاتت دادم
او تشکر کرد و چند روزی انجا با پیرمرد زندگی کرد و سپس بعد از درمان زخم هایش از انجا رفت