روزی شیخی عزم سفر به خانه معبود عالم کرد اما غافل از صحرای عرب مَشکی ای آب همراه خود برداشت در مسیر هنگام تشنگی کمی آب میخورد غافل از این که آن مَشک به خاری گیر کرده و پاره شده آب به زمین میریخت و شیخ به گرمای شدید نزدیکتر نگاه وقتی خلف خود را نگرید دید که آبی نمونده و برگشت و با فکر جمع آوری آب به زمین چنگ زده اما آب ریخته شده جمع شدنی نیست
مخصوص برای شما✨️🫀