در پرسان کسی نبود😑
در کوهستان سرسبز پسری بود به نام ممد تنهای تنها بود ممد در سبزه ها نشسته بود ناگهان صدایی آمد بلند شد فکر کرد کسی آمده که با او سخن بگوید خوشحال شد ولی ولی ولی کسی نبود.
ناراحت شد و دوباره آنجا نشست یک دفعه صدای عجیبی آمد ممد رفت جلو
جلو و جلو تر رفت یک دفعه در چاهی افتاد آنجا تا ۲۱ ساعت ماند و در آخر مرد.
روحش شاد و یادش گرامی 😔🫂🖤😭
بحرفیم؟؟🙃