"زندگی بیرحم"
یه عمره با سایهم قدم زدم، ولی تنهام،
تو این دنیای بیقلب، بیرحم و بیپناه.
دستام پینه زد از ساختن روی خواب،
ولی بازم زمین خورد دلم، زیر بار گناه.
خندیدم به دردا تا کسی نفهمه داغم،
رفیقا شدن دشمن، از پشت خورد تیغام.
هر چی بذرِ خوب کاشتم، روید غم،
زمین خشکِ قسمت، آب نمیخواد ای بام.
میگن “زندگی قشنگه”، آره شاید واسه اونا،
که خوابن و نمیفهمن دردِ بیخوابیا.
من از لبخند خستهم، از تظاهر به خوشی،
از این نقشهی تکراری، از این نمایش بیپایانیا.