روز از روز ها . پیر زن فرتوت به قصد خرید از خونه میره بیرون . وارد مغازه میشه تا برای پسرش که قراره از سربازی بیاد وسایل اش بخره و اش بپزه . همینطور که داشت لوبیا میریخت تو پلاستیک . گوشش خورد به حرف های دوتا دختر کناری که داشتن از اکبر آقا غیبت میکردن . کنجکاو میشه میپرسه. این اکبر آقا کیه . دخترام چپ نگاه میکنن و میرن . پیر زن کنجکاو کمی فضول هم با خودش میگه دخترای خیر ندیده خجالت نمیکشن از مردم غیبت میکنن
( جهت شوخیه ها )