سلام معرکه لطفاً...
تنیده روی ذهنم تور رویا
قلم در دست، در کنج اتاقی
نشسته شاعری تنهای تنها
دیشب پشت پنجره ی ما و تمام پنجره های دیگر برف آمد. همه جا نشست و نور ماه را به تاریکی میان اتاق ها انداخت. نیمه شب که من به دلایلی هنوز مثل جغد عجیب و مرموزی بیدار بودم لایه ای از برف دیگر همه جا را پوشانده بود و جالب تر این که صبح روز بعد آن لایه ی تمیز و دست نخورده ضخیم و ضخیم تر شده بود.
سکوت برف زیبا بود و قرت قرت خشک و پوک قدم های مردم آزار من از آن هم زیباتر. من برای کار بخصوصی از خانه بیرون نرفته بودم. حتی برای برف بازی هم نرفته بودم و بنابراین جز کفش های کتانی و می توان گفت کهنه ام حوصله ی پوشیدن چیز دیگری را نداشتم.
من در طول راه مثل همیشه به چیزهای زیادی فکر کردم. فکر کردم و کفش های خیسم را با کیف و لجاجت خاصی میان برف های مرتب و تازه بر هم نشسته کشیدم. آنقدر غرق فکر بودم که به سرما هم اهمیت چندانی ندادم.
گرچه از حق نباید گذشت که زیاد هم پوشیده بودم. به هر حال آن چه امروز گذشت فرق چندانی با آن چه در یک روز غیر برفی ممکن بود برای من اتفاق بیفتد نداشت ومن در حالی که به یاد آن زلزله ی کذایی با جدیت مراقب سرزدن هرگونه ناشکری از جانب خود بودم آهسته به این فکر می کردم که چرا زندگی بعضی بچه ها این همه یک نواخت و آرام است.
و باز خیلی زود صدایی مثل صدای دوستی که اولین بار جواب این سوالم را داد در من تکرار کرد مهم قلب و فکر آدمیزاد است نه اطرافش و من می دانم تا مدتی گرچه کوتاه باز با همین جواب ساده قانع خواهم شد و در راه آمد و رفت هایم در افکار و خیالات عجیب دیگری غرق خواهم گشت